دنیای وارونه

یک روح زخمی در انکار

دنیای وارونه

یک روح زخمی در انکار

دنیای وارونه

به‌ قول زمینیا
خورشید تا ابد پشت ابر نمی‌مونه
نه، نه، نمی‌مونه
نه، برو عقب، منو بغلم نکن
منو آروم می‌کنی
بذار داد بزنم به همه بگم
که یه‌ روز میای بیرون از پشت ابر
زمینو جارو می‌کنی
بگو میـــای
(خورشیدخانوم - بهرام)

اِستِلا

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۱۷ ب.ظ

    - اِستِلا، رئیس کارت داره.

باعجله به سمتِ اتاق رئیس رفتم. خیلی عصبانی پشتِ میزش نشسته بود و درحالی‌که داشت یه بروشورِ زردرنگ رو می‌خوند بهم گفت:

    استلا، این دومین بار تو این ماهه که تو حساب‌کتابای شرکت اشتباه داشتی. خودت می‌دونی ما در معرض ورشکستگی هستیم و با این کارای تو ....

سرمو پایین انداختم، هرچی عجز و التماس داشتم تو صدام آوردم و گفتم:

    متأسفم آقای رئیس، می‌دونم خراب کردم ولی لطفاً یه فرصت دیگه بهم بدین. قول می‌دم دیگه تکرار نمی‌شه. لطفاً یه شانسِ دیگه بهم بدید.

عینکشو برداشت، نفسِ عمیقی کشید و گفت:

    باید ببینم چی می‌شه.

با ناراحتی به اتاقِ خودم برگشتم. لعنتی، من به این شغل نیاز دارم. اونم تو این شرایط بدِ اقتصادی. نمی‌تونم از دستش بدم، واقعاً نمی‌تونم.

به همۀ دوستانم فکر می‌کردم که اخیراً کارشونو از دست داده بودن. از وقتی هوشِ‌مصنوعی ناگهان پیشرفت کرد روبات‌ها خیلی‌سریع جای انسان‌ها رو گرفتن. همه‌اش تقصیر این لعنتیاس. معلومه که کارِ سادۀ منو هم یه ربات می‌تونه انجام بده.

ناگهان همۀ حرفای همکارام در موردِ آوردنِ یه ربات به شرکت تو ذهنم مرور شد.

نکنه می‌خوان منو هم جایگزین کنن؟ نکنه بروشور دستِ رئیس مربوط به همین بود؟ نه، نه، نباید به این چیزا فکر کنم. باید حواسم بیشتر به کارم باشه. باید خودمو جوری اثبات کنم که اونا به فکر این کارم نیفتن.

ولی من اینقدر قوی نبودم. فکر به این موضوع کلافه‌ام می‌کرد. تمرکزم رو از دست داده بودم. باید می‌فهمیدم اون بروشور چیه.

....

رئیس برای ناهار از اتاقش بیرون رفته بود. شاید بهترین موقعیت بود که از ماجرا سر در بیارم. این حقّ منه. باید از قبل بدونم می‌خوان با یه ربات جایگزینم کنن یا نه؟

یواشکی وارد اتاق رئیس شدم. بوی ادکلن داشت خفه‌ام می‌کرد. بروشور زردرنگ هنوز روی میزش بود. با اضطراب به سمت میز رفتم، بروشور رو برداشتم و بازش کردم:

مدل: X2-AJ-30

سال تولید: 2036

سیستم عامل: Linux

نام: استلا

  • الیــــ ــــوت

نظرات  (۴۱)

  • الیــــ ــــوت
  • دوستان، برای همچین پستایی کامنتا باید باز باشن؟!
  • سِناتور تِد
  • خوب بودا؛ ولی به نظرم حرفِ تازه ای واسه گفتن نداشت. مثلِ خیلی از فیلم های هالیوودی بود که دیدیم. فیلم هایی که آینده ی بشریت ر نشان میدن که ربات ها جزئی از زندگیِ شخصی و کاریشون شدن. 
    ولی خب چیزی از ارزش هات کم؟! نمیکنه :))
    پاسخ:
    فداتم که (ناموسا اینو میخواستم یه جا بگم ضایع نکن جان من!)
    مرسی!
    نمی‌شد مثلا برداشت بشه که ممکنه ما هم ربات باشیم و اینقدر هوش مصنوعی قوی باشه که خودمون هم ندونیم رباتیم؟؟! (میدونم ادعای سنگینیه)
    مرسی آقا :))
    خوب بود.
    باز بذار نظرات رو حداقلش اینه فحش میدیم در میریم.
    پاسخ:
    ممنون :))
    واسه همگروهی ها فحش آزاده. راحت باش :))
    [آخه اون مثبت/منفی خیلی برام مهمه!]
  • سِناتور تِد
  • میشه. خوبم میشه. ولی اینم برمیگرده به همون ایده ی تکراری به نظرم. من حرفم اینه از این ربات های در آینده بکشیم بیرون کلأ :)))) 
    یه چیزی تو مایه های: [ این یه چیزِ جدیده، دنیا مِثِشو ندیده ] خلق کنیم. واقعأ خلق کنیم :) میفهمی؟!
    پاسخ:
    اوه، اوه! چه خوب :)) من تو حال و هوای westworld هستم آخه! سریال خیلی خوبیه. به شدت توصیه میکنم ببینی. حداقل توضیحاتش رو بخون، موضوعش خفنه.
    آهان، سعی میکنیم :)
    یه چیزی هست، ببین، ایده های فانتزی زیاااااد تو ذهنمه ولی فانتزی تو ایران خیلی موردپسند نیست :(
  • سِناتور تِد
  • سعی کن حال و هوای خودت ر داشتی باشی خا. خودت که بهتره.
    مهم خودتی. خودت دوست داری فانتزی بنویسی؟! بنویس! بریز بیرون بقیه چیزا ر! منم وقتی میخواستم پسرِ تاریکی ر بنویسم به این چیزا فکر کردم. ولی تهش گفتم به درک و نوشتمش و باهاش زندگی میکنم :)) 
    به شخصه معتقدم به عنوان نویسنده باید یه دنیای جدید و مسائلی ر به مخاطب برسونم که ندیده باشه و نخوانده باشه جایی! تمامِ سعیِ خودم رو میکنم تو این قضیه و امیدوارم موفق بشم.

    پاسخ:
    آره. من سوپرهیرو و اینا هم خیلی دوست دارم. ولی خب یه کم مخاطبش تو ایران کمه.
    درست میگی، حالا دیگه ببینیم چی میشه!
    مرسی از انگیزه ـت [گل]
    امیدوارم موفق باشی. سخته ولی ممکنه :)) [مشت]
    جالب بود...
    خوشمان آمد:)
    کامنت باز باشه بهتره
    بالاخره شایدکسی خواست اظهارنظرکنه...
    البته این یه نظرشخصیه
    بازم هرجورخودتون دوس دارید.
    پاسخ:
    ممنون. جالب خوندید حتما :)
    مرسی از نظرتون. چشم، باز میذارم از این به بعد.
    نه خب، نظر شخصی ـتون برام مهمه :)
    چقد آشناست برام....
    خوب بود :)
    پاسخ:
    به جدّم قسم کپی نبود.
    ممنون :) متن شما هم خوب بود :))
    جالب‌ بود ((:
    پاسخ:
    فدا مدا، بدون ادا مدا :))
    عععی بابا مگه گفتم کپیه؟؟ یادم افتاد چی بود یه فیلم یا رومان یه تیکه فقط کمی شبیه به متن شوما داشت همین. ما قبولتون داریم. :)
    :))
    پاسخ:
    :))
    مرسی که قبولم دارین :)
    اِ،چه‌جالب‌میشود،رباتهابرای‌انسانهاکارکنند
    وانسانهابخورندوبخوابند
    ربات‌ها،خیلی‌بدردبخورند،ولی‌انسان‌احساساتش
    بدچیزیه،ولی‌اونم‌نبودمثل‌ربات‌بود:(
    پاسخ:
    جالب و خیلی‌خوب :)
    حالا شاید هم خیلی‌خوب نباشه. باید دید چه بلایی سرمون میارن همینا :))
    فرق ما و ربات همینه ولی قول میدم تا چندسال آینده رباتِ دارای احساس هم بسازن :)
    داستانو بیخیال! کشف بزرگی کردم! :| من عکس کنار وبتونو دارم...البته واقعیشو!
    http://s9.picofile.com/file/8300711768/201212272253157115a.jpg

    وژدانی دنیا رو ببین...چه کوچیکه! :)

    اگه پذیرای نقد و به به و چه چه و اه اه و اخ اخ هستید نظراتو باز بذارید.
    در غیر اینصورت پلمپ! :)
    پاسخ:
    قبول نیست! عکس کنار وب موتور نداره :))
    ولی جوری گفتی واقعی خدایی فکر کردم خودت عکسو گرفتی :))
    مفهومشو بگم حالا؟! اون پسره داره تمام تلاشش رو برای فلوت‌زدن میکنه حتی وقتی فقط یه گربه داره به آهنگش گوش میده :)

    چشم کیا خانوم :)
    آی آی! ببین! 
    معلوم شد دیسلایک زن همیشگی کیه!
    این که بفهمم تو بیان چند نفر از من بدشون میاد خیلی براتون جالبه؟
    [از در مظلومیت وارد شدن عشق است]

    منم می تونم تا شهریور پست نذارم که نصف تهدیداتون رو مثل شتر در خواب ببینید! :d
    پاسخ:
    اونا رو که خودم اعتراف میکردم که :))

    :// دیسلایک نشونه اینه؟ نشنوم دیگه. تو مگه چیکار کردی که کسی بدش بیاد ازت.
    بعد اینکه کسی که از یکی بدش میاد و بازم میره وبش رو میخونه و دیس میزنه بیمارِ سایبریه.
  • گُل نِگار
  • اون آخرش که اسمش رو گذاشته بود استلا...خیییییییییییلی جالب بود..حتی به اسم هم رحم نکردD;
    پاسخ:
    ممنون :)
    البته فکر کنم یه سوءتفاهم ریز شده. راوی داستان (استلا) خودش ربات بوده و اون بروشور هم کاتالوگ خودش بود و رئیس داشت مطالعه‌ش میکرد که ببینه مشکلش چیه :)
    قشنگ بود
    حبف که ادما روزی به رباتا حسادت کنن :(
    پاسخ:
    ممنون :)
    در آینده‌ای نزدیک این اتفاق میفته :)
  • گُل نِگار
  • یعنی چی سوتفااااهم عااااااقااااا...:×
    اصلا اگه با سوتفاهم من پیش بریم جالب تره :/ (گاهی به سقف بالای سرت نگاهی کن :/)
    عه...!
    خب..!
    واقعتیش و صراحتا..آخرش شک کردم که برداشتم اصلا یه چیز دیگه بوده...ولی گفتم خب برداشت ِ دیگه..!
    آقای الیوت این غم انگیزترین حالت ضایع شدن است:/

    پاسخ:
    باشه آقا، باشه. اصلا ناراحت نباشید :)
    ضایع کجا بود؟! هیچ اتفاقی نیفتاده! میخواین پست رو بردارم اصلا؟! اصلا میخواین وب رو حذف کنم کلا؟! :)
    نه خب، تقصیر منه. باید شفاف سازی میکردم یا جوری می‌نوشتم که برای خواننده واضح باشه :)
  • گُل نِگار
  • الان آرومم ^-^
    .
    .
    یه اعتراف: من عادت دارم متن های داستانی رو بلند و یه جور نمایشنامه ای برای خودم میخونم و بعضا ضبط  و بایگانی میکنم...
    این پست شما رو هم از اولش اونطوری خوندم...
    و وقتی صدای ضبط شده ام رو شنیدم ..لحن خوندم درست برداشت شما بود..:/ ولی چیزی که بر نوشته اومد و درآخر رسیدم بهش یه برداشت دیگه بود کلا..!
    یعنی خلاصه بگم: مغز و ذهن و نگارش بنده ، هیچ ارتباطی با هم ندارن و هرکدوم راه خودشون رو میرن:/
    ممنون که کمک کردین ثابت بشه برام :×
    .
    .
    :))
    پاسخ:
    خدا رو شکر :))

    این قسمت رو یه تعریف گنده در نظر میگیرم!! مرسی که اینقدر این داستان براتون ارزش داشت که ضبطش کنین :))
    مغز و ذهن منم همینه، نگران نباشین :) پیش میاد :)
    کاری نکردیم والا :)
    :))
  • دل‌آرام محمودی
  • ۲۰۳۶ هم لینوکس؟! :هوف!
    من دوست داشتم روبات بیاد زیر دستش کارآموزی!
    بعد یه کارهایی می‌کنن و می‌خوان خودشون رو بهم ثابت کنن. 
    پاسخ:
    بعععله، لینوکس فُور اِوِر :))))
    ایده خوبیه. جالب میشد واقعا :))
    مرسی
  • פـریـر بانو
  • هییییمممم...پس ما هم میتونیم ربات باشیم؟ بخاطر هوش و اینا دیگه؟ و الّا هیچ ربات بودنی در خودمون(آدما) نمی بینم :))

    :: چه خوب داستان می نویسین! احسنتم :]
    پاسخ:
    تو آینده احتمالا این اتفاق بیفته! اینکه نشه فرق ربات و ماشین رو با انسان واقعی تشخیص داد  :)
    یه فیلمی بود که یه سری دانشمند ربات‌هایی ساخته بودند که احساسات و هوش انسانی داشتند و خود ربات‌ها فکر میکردند انسان هستند. بعد آخراش معلوم شد خود اون دانشمندا هم ربات بودند!! اصلا وجود و هویت ما رو به چالش کشید :)

    :: وای، مرسی. ممنون حریر خانوم. این نظر شما خیلی برای من ارزشمنده. و فضای این اتاق برای پرواز کافی نیست! [حالا منم تا خز یه کاری رو در نیارم ول نمیکنم!]
    جل الخالق!ینی اونروزم میرسه؟!

    خیلی خوب می‌نویسید آقای الیوت.

    پاسخ:
    خیلی خیلی نزدیک :)
    یه عکسی دیدم در مورد سرعت پیشرفت هوش‌مصنوعی. عکسو پیدا نمیکنم ولی یه همچین چیزی بود:

    ممنونم خانم فروزان :))
    باشه آقا باشه...بم یاد دادن تا کاری برام سود نداره، انجامش ندم!
    ولی به خاطر رمانم...! [صرفا جهت حفظ غرور! :|]

    حالا هی دیس بشمارید، هی به سادگی من بخندید...! :(
    [همچنان مظلومیت را عشق است!]
    تا با کامپیوتر بیام، حله!

    +چرا واقعا؟! جدی جدی چرا؟!
    پاسخ:
    دیگه دیر شده آنیسا! الان چندین هزار کپی ازش تو سطح شهر پخش کردم! اسمتم زدم صفحه اول!

    بابا نترس، اون دیس‌ها رو غریبه نزده! یا من زدم یا یارام! کسی با تو دشمنی نداره که :))

    +چی چرا؟! :))

    نظراتم باز باشه بهتره.
    کلا در مورد هر پستی،کامنتای بسته خیلی ضدحالن!
    پاسخ:
    به روی چشــــــــــم :)
  • ف.ع ‏ ‏‏ ‏
  • خیلیم عالی :) 
    پاسخ:
    خیلیم مخلصیم :)
    در مورد توضیح عکس:
    کلا تا شما شفاف سازی نکنید من چیزی از عکساتون سر در نمیارم! :)

    آنیسا و...به قرآن اگه از ده کیلومتری آنیسا رد شدین همه جا رو به آتیش می کشم!

    اگه واقعنی می گید (یارا و خودتون و دیسلایکا و از این بند و بساطا) من مشکلی ندارم.
    پاسخ:
    اینجا همه چیز فلسفیه :))
    حالا خوبه عکسو داشتیا :)

    آنیسا و چی؟ هان؟ بگو؟ دِ بگو لعنتی!
    چرت نگو بابا صفحه پنجاه و دوئم تازه داره جالب میشه داستان!

    حالا بیا و مشکلی هم داشته باش :)
  • פـریـر بانو
  • شاید...

    چقدر اینایی که گفتین برام آشناست... حس می کنم دیدمش... ولی دور...مطمئن نیستم...

    ولی خب تهش عجیب بود. مطمئنن اگر اون فیلمو کامل می دیدم آخرش حرص میخوردم :| :))

    :: قربان شما. نوشتن داستان کوتاه شاید به ظاهر ساده بیاد اما یقینا اینطور نیست :) خوبه که از پسش بر میاین :]

    در باب اون جملۀ پرواز و اینا هم باید بگم: پس برید تو خیابون که فضا برا پرواز عالیه :))) اصلنم جفتمون از شعر گروس عبدالمالکیان استفاده نکردیم :))
    پاسخ:
    احتمالا اون فیلمِ تو ذهنتون نیست چون اینی که میگم تو دوران اوج کنکور شما اومد بیرون :)

    باورتون نشه شاید ولی کل فیلم رو نوشتم که حدود یه صفحه شد بعد دیدم طولانیه پاکش کردم :(
    خیلی اتفاقات خفن دیگه هم داشت. مثلا یه جاییش که منو بدجور اذیت کرد این بود که این ربات‌ها تو یک لوپ بودن و هرروز یه سری کارا رو انجام میدادن، شب حافظشون ریست میشد و دوباره روز بعد از نو. ولی گاهی اوقات کارایی که میکردن براشون تکراری به نظر می‌رسید یعنی دقیقا یه چیزی شبیه به دژاوو :))

    :: ممنونم، آره چون تعداد شخصیت کمی رو میتونی توش داشته باشی و این خیلی اذیت میکنه :) مرسی.
    اصلنا، اصلا :))
    نکنید تو رو خدا! نخونید!!!!!!!!
    نخونید اون بی صحابو
    13 سالم بود ایدش اومد تو ذهنم...
    رمان یه بچه ی سیزده ساله خوندن داره؟!
    نکنید!
    البته به اندازه ی کافی، توجیح دارم برای نوشتن اون رمان...
    مثل اینکه آدم به هر حال باید از یه جایی شروع کنه...
    اونو نمی نوشتم با خیلی چیزا آشنا نمی شدم که رمان دوممو شروع کنم! [نیش باز]
    پاسخ:
    نمیخونم آقا. شوخی کردم به جان کیا !
    هرچند بخونم هم ذهنیتم عوض نمیشه :))

    [توجیح رو سعی میکنم نادیده بگیرم]
    مگه من چیزی گفتم آخه؟! ای وای! بابا ما هم از این زیرخاکیا داریم که اگه بیاد رو خاک بدبختیم :)) عیب نداره!
    [منتظر رمان دوم هستیم آنی!]
    دقت کردید چند وقته اسم ویراستاری هم نمی آرم؟!
    اصن وقتی کلمه ی "وی" می بینم می دوعم...فقط می دوعم! :)

    مرسی دلداری! :)
    پاسخ:
    نه جان من بیا و اسمی ببر :))

    خواهش میشه :)
  • هویجوری :)
  • چه جالب!!
    چه سبک به روزی:))
    یاد کارتون فوتبال رباتیک افتادم که داداشم و دیوونه کرده:/
    پاسخ:
    جالب خوندید :)
    مرسی. ممنونم :))
    ندیدم اونو ولی به اسمش که میخوره خفن باشه :)
  • تایلر داردن
  • اومدم رو کامنتا دیدم مثبت منفیا برات مهمه سریع برگشتم مثبتو دادمت.:دی

    عاشق همچه ایده های روانی کننده ای هستم ولی نمیدونم از قصد کوتاه نوشتی یا وقت نداشتی یا حوصله نداشتی یا چی! شایدم گلایه ملت از پست قبلیت مبنی بر بی هدف بودن یه بخش هاییش باعث شد که اینو مختصر ببریش جلو.
    به هر حال من اگه میخواستم بنویسم پست رو با تعریف استلا از دیشب شروع میکردم که مثلا تولدش بوده و سال 2036 دنیا اومده و وای چقد پیر شده و باید به فکر شوهر باشه و ازینا. اینطوری تعداد بیشتری منظور متنو شاید میفهمیدن و تهش شوک می شدن. بعد مثلا شروع میکرد که چقد دوران کودکیم خوب بود. حیف که فقط از چهار سالگی به بعد رو یادمه.
    بعد ته متن کنار سال تولید، یدونه سال عرضه هم میذاشتم 2040.

    کامنتا هم روشنگر بودن... یک سری استلا داریم که اگه یه روز توی زندگیشون بروشور زردشون رو پیدا کنن، متوجه می شن که قراره صرفا شغلشون رو به یه ربات ببازن.
    عده کمی هم متوجه میشن که خودشون اون رباته ن.
    و هر دو توجیه شدن هم صحیحه و کسی نمیتونه برچسب اشتباه بهشون بزنه... نتیجه هر دو توجیه شدن هم افسردگیه...
    این کجا و آن کجا!:))

    اصولا تعداد محدود فیلم هایی که همچین ایده های دیوانه و پارانویاییی دارن(منظورم موضوع ربات و آینده نیست. منظورم موضوعیه که منجر میشه به پی بردن ما به حقیقتی درباره خودمون و جهانمون که گند میزنه به تمام تفکراتمون)، جزو فیلمای مولف سینما حساب میشن.اندیشه خاصی رو در کنار داستانشون میدن بیرون. حالا مبدا شون هالیوود رجیم هم بود، مشکلی نیست! حداقل با یه اندیشه آشنا شدیم دیگه... انشالله که خدا کمک کنه و اگه اشتباه بود میتونیم نپذیریمشون.
    خلاصه موضوع جالبیه و هر دفعه با لذت می خونم یا می بینم. تکراری هم نیس! کلی فیلم اینطوری هم نداریم. اگه داریم، بگید من ببینم تازه کنکور دادم بیکارم!

    زیاد حرف زدم .خیلی...ولی همه حرفام نبود. چون دیدم  هدفت از کامنت باز گذاشتن همون مثبت/منفی ه س همه شو نمیگم!:دی
    و اینکه عه عه نیگا کن! ما کوچولوها هم میتونیم بزرگترا رو نقد کنیم.:دی
    زیاد بنویس. خیلی میخونمت...:دی
    دمت!
    پاسخ:
    دمت گرم برادر، مخلصیم :)) بالاخره «تایلر داردن» و «ادوارد نورتون» باید هوای همو داشته باشن :))

    منم عاشق همچین چیزاییم آقا، بزن قدش! اصلا از همون روزی که فایت‌کلاب رو برای اولین بار دیدم (حدود 6-7 سال پیش) عاشق ژانر معمایی و اینا شدم :) از قصد کوتاه شد. آخه اینجا اینترنته و زمان‌ِخوندن کوتاه. متن از 300-400 کلمه بیشتر بشه کمتر کسی میخونه و خلاصه باید رعایت کرد دیگه :)
    حرفت قبول. درست میگی. به شخصیت پرداختن و بال و پر دادن، داستان رو جذاب و هم قابل فهم تر میکنه و خوب جا میندازه ولی همون دیگه چون اینجا اینترنته خیلی نمیشه اینکارو کرد. برای کتاب و مجله داستانو طولانیش کنی زیاد عیب نداره چون اونقدر حجم اطلاعات زیاد در دسترسِ مخاطب نیست که حواسش پرت شه به جاهای دیگه و یا حوصلش سر بره :)

    اوه، اوه!! عجب چیزی گفتی! خیلی خفن بود :))
    عده کمی متوجه میشن خودشون اون رباته‌ن :)) اوفففف :) خوشمان آمد :)

    یعنی عاشق این فیلمام! هرچند، تا یکی دو هفته میرم تو فکرش و زندگیم مختل میشه ولی بازم چاره ای نیست. باید ببینم! راحت بگم کِرم دارم آقا، کِرم :)) یه ایدۀ دیگه درمورد همین چیزایی که گند میزنن به تفکراتمون از خودمون دارم که حالا بعدا مینویسمش :)
    سریال westworld رو شدیدا بهت توصیه میکنم پس. هویت رو به چالش میکشه بدجور، اصلا منهدم میکنه هویت رو! تو imdb امتیاز قسمتاش رو ببین اصلا :) فقط یه کم باید صبر داشته باشی، یه ذره اون قسمتای 3 و 4 افت میکنه ولی آخراش مغزتو میپاشونه رو دیوار :))
    توضیح مختصرش رو میتونی از این پست بخونی:


    نه آقا، این چه حرفیه. مخلصیم :)
    لطف داری به ما زیـــــــــــاد :)) خجالتمون نده. من عرقِ شرمِ جک هستم :))
    مخلصیم. خوشحالم دوست داری این سبکو چون از این ایده‌های این‌جوری زیاد تو ذهنمه. کم‌کم مینویسم ـشون :))
    قربانت :)
    مرسی که وقت گذاشتی و نوشتی :)
  • פـریـر بانو
  • ولی شما هرچی بیشتر میگین من هی بیشتر فکر می کنم دیدمش :| شاید فیلمی با همین موضوع رو قبلا دیدم که انقدر برام آشناست! اسم این فیلمه چیه؟

    :: عجبببب! منم قبلا یه فیلمی دیده بودم. اسمشم یادم نیست. ولی پشت گردن آدما یه دستگاهی میذاشتن. اینا شکل ربات میشدن و حافظشون ریست میشد :/ فیلم تخیلیِ این شکلی خوبه ها. ولی خب بعضی موقع وقایع اینقدر شاخ و غیرقابل باور میشن که ترجیح میدم نبینم بقیشو :/

    :: و اینکه تو باید تو همین کوتاهی شخصیت هم بسازی و پرورشش بدی و... کلا رمان راحت تره نوشتنش به نظرم :))

    :))
    پاسخ:
    :)) البته دقیق‌تر بگم اونی که میگم سریاله. اسمش westworld هست. این پست خیلی کوتاه در موردش توضیح داده. yon.ir/puqDU
    (توصیه نمیکنم سریالو، چون صحنه‌های دلهره‌آور و تشویش‌برانگیز زیاد داره)

    :: :)) کاش اسمش یادتون بود! ما دیگه از بس تخیلی دیدیم هرچیزی برامون قابل‌باوره :))

    :: آره دیگه، نمیشه اصلا! پس مجبور میشی به یکی دو شخصیت بسنده کنی! تجربه نداشتم اونو ولی شما میگی حتما هست :)
  • פـریـر بانو
  • آهان! خب اگه از همون اول می گفتین سریال من میفهمیدم که ندیدم! چون اهل سریال نیستم. سینمایی رو ترجیح میدم :))

    :: امممم... اگه تشویش و اینا داره پس نمی بینمش :| فیلم ترسناک هم کمتر از انگشتای یه دست دیدم! :))

    :: نه آخه گذری دیدم. شبکه سه. عید بود فکر کنم. واسه همین اسمش یادم نیست! :/

    :: اوهوم :) البته میشه شخصیتای بیشتری هم آورد. ولی خب در صورت لزوم :) 
    حالا حرف من که حجت نیست ولی خب راجع بهش خونده بودم قبلا. تو رمان وقت بیشتری برای پردازش شخصیت هست و میشه آروم آروم اونو وارد ذهن مخاطب کنی و اتفاقات رو هم میتونی در عین گیرایی با آرامش پیش ببری. واسه همین بهتره تا حدودی :)
    پاسخ:
    معذرت دیگه! میفهمم حرفتونو ولی سریال دنیای دیگه‌ایه واسه خودش. تجربه کنید :))

    :: تشویش داره به شدت :) خلاصه که توصیه نمیشه!

    :: حلّه :)

    :: میشه آورد ولی به هر شخصیت یه ذره هم بخوای بپردازی داستان یه ذره طولانی میشه و شما خودت فکر کن الان 32 تا تب اون بالا بازه و منتظرِ خونده‌شدن، دیگه کی حوصله داره داستان طولانی بخونه این وسط :))
    حرف شما حجته آقا، نفرمایید :)
  • פـریـر بانو
  • واقعا؟ ولی من از انتظار برا اومدن قسمت جدید متنفرم! یعنی همین سریالای تلوزیونو هم کفرم در میاد تا تموم شه :|

    :: باشه مرسی. به قول خودتون حله :))

    :: اوهوم :)) درسته :]

    چاکریم :)) لطف دارین :)
    پاسخ:
    دستتون درد نکنه دیگه! من سریالایی دیدم که شیش سال طول کشیدن :) یعنی امسال ده قسمت، سال بعد ده قسمت و همینجور تا شیش سال! بعضی‌هاش هنوزم در جریانن! به هر حال اونم هیجان خودش رو داره!

    :: ما مخلص :))
  • פـریـر بانو
  • واقعاااا؟ وای! چطور می تونین آخه؟ من اصلا نمیتونم صبر کنم یه چیزیو تیکه تیکه ببینم!!! قبلنا کوچیک تر که بودم تو اینترنت و نودهشتیا نویسنده ها رماناشون رو خورد خورد میذاشتن. من نمی خوندم! میذاشتم تموم شه آخرسر همشو باهم میخوندم! :| در این حد :)) واقعا به صبر بینندگان سریال باید مدال داد :))

    :: ما بیشتر :))
    پاسخ:
    :)))) در این حد! رمانو خداییش اگه دوس دارین بخونین دیگه!
    حالا شما اقدام کن، امداد الهی هم میاد! می‌فرماد که «ان الله مع الصابرین» :))
    انقد بدم میاد از اینایی که پست خفن مینویسن
    عح ایش
    پاسخ:
    :))))
    پست خفن کجا بود! اینا نشان از تشویشِ نگارنده داره :)
    ممنون :)
  • פـریـر بانو
  • دقیقا در همین حد :))) مورد داشتیم دو سال منتظر تموم شدن یه رمان بودم :دی

    :: بعله بعله! :))
    پاسخ:
    اونم یه جور انتظاره به هر حال، سختی‌های خودشو داره :))
  • פـریـر بانو
  • ولی در حد انتظار برا اومدن قسمت جدید نیست. میشه دوسالو بیخیالی طی کرد. اما وقتی تیکه ای از داستانو بخونی یا سریالو ببینی دیگه این ذهن کنجکاو رو نمیشه آروم کرد :))
    پاسخ:
    آهان، نوع تحمل انتظارمون فرق داره!
    من نمیتونم تحمل کنم یه قسمتی بیاد و ندیده باشمش، شما نمیتونی صبر کنی واسه قسمت جدید :))
  • علیـــــ رضـا
  • واسه من شخصا کلمه لینوکس کافیه تا کل پست گل و بلبل ببینم 💪💪💪💪
    پاسخ:
    مخلصیم آقا :))
    پرچم بچه‌های اُپن‌سورس بالا :)
    دنبالین اگر دوست داشتین دنبال کنید مرسی:))
    پاسخ:
    حله آقا. چاکریم :))
  • بهار پاتریکیان D:
  • تودی ایز سه‌شامبا D:
    پاسخ:
    http://uupload.ir/files/yixm_68524.jpg
    :))
    مرسی که به یادم بودی :)
  • آقای سر به هوا
  • اصلا ذهنم جواب گوی اینجور پست ها نیست
    پاسخ:
    :))
    آقا اینجوریام نیستا :)
  • کنت دراکولا
  • جداً حال کردم.
    ادامه دارد؟!..یا نه؟!
    پاسخ:
    خوشحالم :))
    نه دیگه، تموم شد :)
  • خاکستری روشن
  • این داستان: آینده ترسناک.
    پاسخ:
    :))
    خدایی هم ترسناکه. روزی میرسه که نمیشه فرقشون رو تشخیص داد :)